|
|
|
آفتاب و گل ... من و شب هر دو بر بالين اين بيمار بيداريم. من و شب هر دو حال درهم آشفتهاي داريم. پريشانيم، دلتنگيم به خود پيچيدهتر، از بغض خونين شباهنگيم. هوا: دم كرده، خونآلود، آتشخيز، آتشريز، به جان اين فرو غلتيده درخون، آتش تب تيز ! تني اينجا به خاك افتاده، پرپر ميزند در پيش چشم من كه او را دشنهآجين كرده دست دوست يا دشمن وگر باور تواني كرد دست دوست با دشمن! جهان بيمهر ميماند كه ميميرد مسيحايي نگاهي ميشود ويران كه ميارزد به دنيايي من اين را نيك ميدانم، كه شب را، ساعتي ديگر، فروزان آفتابي هست، چون لبخند گل پيروز شب آيا هيچ ميداند گر اين بدحال، نماند تا سحرگاهان،- زبانم لال، جهان با صد هزاران آفتاب و گل، دگر در چشم من تاريك تاريك است چون امروز...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/08/25ساعت توسط مجتبی دشت آبادی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
|
ارشیو موضوعی |
|
.::شعر های عاشقانه::. .::تصاویر زیبا::. .::تاریخ ایران(آریا)::. .::مهندسی (برق)::. |
|
|
|
|
|
پیوندها |
||||||||||
|
فال حافظ کامل ترین ارشیو موسیقیه پاپ شانس خودتون رو امتحان کنید$ متولد ماه شهریور پروانه ی نا پروا روانشناسی |
||||||||||
|