تبليغاتX

 

.::WWW.eshghosher.blogfa.com::.

عشق و شعر
 

<<                  تو اوج روياي مني كاشكي لحظه اي تو روياي تو باشم    ****  تموم دنياي مني كاشكي ذره اي تو دنياي تو باشم   >>

.::(مهندسی (برق::.

.::(تاریخ ایران(آریا::.

.::تصاویر زیبا::.

.::شعر های عاشقانه::.

.::صفحه ي اصلي::.

چراغی در افق

به پیش روی من تا چشم یاری میکند دریاست
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست
خروش موج با من می کند نجوا
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
 که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین برکنم نیست
امید آنکه جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/04ساعت   توسط مجتبی دشت آبادی | 

اي ستاره ها كه از جهان دور
چشمتان به چشم بي فروغ ماست
نامي از زمين و از بشر شنيده ايد
درميان آبي زلال آسمان
موج دود و خون و آتشي نديده ايد
اين غبار محنتي كه در دل فضاست
اين ديار وحشتي كه در فضا رهاست
اين سراي ظلمتي كه آشيان ماست
در پي تباهي شناست
گوشتان اگر به ناله من آشناست
از سفينه اي كه مي رود به سوي ماه
از مسافري كه ميرسد ز گرد را ه
از زمين فتنه گر حذر كنيد
پاي اين بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سياست
اي ستاره اي كه پيش ديده مني
باورت نميشود كه در زمين
هركجا به هر كه ميرسي
خنجري ميان پشت خود نهفته است
پشت هر شكوفه تبسمي
خار جانگزاي حيله اي شكفته است
آنكه با تو ميزند صلاي مهر
جز ب فكر غارت دل تو نيست
گر چراغ روشني به راه تست
چشم گرگ جاودان گرسنه اي است
اي ستاره ما سلام مان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمين زبان حق بريده اند
حق زبان تازيانه است
وانكه با تو صادقانه درد دل كند
هاي هاي گريه شبانه است
اي ستاره باورت نمي شود
درميان باغ بي ترانه زمين
ساقه هاي سبز آشتي شكسته است
لاله هاي سرخ دوستي فسرده است
غنچه هاي نورس اميد
لب به خنده وانكرده مرده است
پرچم بلند سرو راستي
سر به خاك غم سپرده است
اي ستاره باورت نميشود
ابرهاي روشني كه چون حرير
بستر عروس ماه بود
پنبه هاي داغ هاي كهنه است
اي ستاره اي ستاره غريب
از بشر مگوي و از زمين مپرس
زير نعره گلوله هاي آتشين
از صفاي گونه هاي آتشين مپرس
زير سيلي شكنجه هاي دردناك
از زوال چهره هاي نازنين مپرس
پيش چشم كودكان بي پناه
از نگاه مادران شرمگين مپرس
در جهنمي كه از جهان جداست
در جهنمي كه پيش ديده خداست
از لهيب كوره ها و كوه نعش ها
از غريو زنده ها ميان شعله ها
بيش از اين مپرس
بيش از اين مپرس
اي ستاره اي ستاره غريب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ايم
پس چرا به داد ما نميرسد
ما صداي گريه مان به آسمان رسيد
از خدا چرا صدا نمی رسد
بگذريم ازين ترانه هاي درد
بگذريم ازين فسانه هاي تلخ
بگذر از من اي ستاره شب گذشت
قصه سياه مردم زمين
بسته راه خواب ناز تو
ميگريزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بي نياز تو
اي كه دست من به دامنت نمي رسد
اشك من به دامن تو ميچكد
با نسيم دلكش سحر
چشم خسته تو بسته ميشود
بي تو در حصار اين شب سياه
عقده هاي گريه شبانه ام
بر گلو شكسته ميشود
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22ساعت   توسط مجتبی دشت آبادی | 

آفتاب و گل ...

من و شب هر دو بر بالين اين بيمار بيداريم.

من و شب هر دو حال درهم آشفته‌اي داريم.

 

پريشانيم، دلتنگيم

به خود پيچيده‌تر، از بغض خونين شباهنگيم.

 

هوا: دم كرده، خون‌آلود، آتش‌خيز، آتش‌ريز،

به جان اين فرو غلتيده درخون، آتش تب ‌تيز !

 

تني اينجا به خاك افتاده، پرپر مي‌زند در پيش چشم من

كه او را دشنه‌آجين كرده ‌دست دوست يا دشمن

وگر باور تواني كرد دست دوست با دشمن!

 

جهان بي‌مهر مي‌ماند كه مي‌ميرد مسيحايي

نگاهي مي‌شود ويران كه مي‌ارزد به دنيايي

 

من اين را نيك مي‌دانم، كه شب را، ساعتي ديگر،

فروزان آفتابي هست، چون لبخند گل پيروز

شب آيا هيچ مي‌داند گر اين بدحال،

نماند تا سحرگاهان،- زبانم لال،

جهان با صد هزاران آفتاب و گل،

دگر در چشم من تاريك تاريك است چون امروز...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/25ساعت   توسط مجتبی دشت آبادی | 

کاش یکی

 

 از پشت صورتک گم می شد

 

یکی

 

به راستی لبخندی تقدیم می کرد

 

یکی

 

به حدس گمان می کرد:

 

اشتباه از من است

 

یکی

 

آنچه را داشت می دید

 

نه آنچه دیگران دارند

 

یا ندارد

 

کاش خداوندگار

 

همین دم

 

امر محتوم را فرمان می داد

 

کاش دلم صدایم می کرد:

 

علی

 

این  از آن ماست!!!

 

 

کاش

 

آرزو پیدا نمی شد

 

مگر قبل از برآورده شدن

 

کاش

 

دعا خوانده نمی شد

 

مگر به یقین اجابت

 

کاش

 

مثل زندگی که با مرگ همراه است

 

شب که با نقره مهتاب

 

روز که با زر خورشید

 

ماهی با سیال آب

 

من

 

با تو همراه می شدم

 

نه همراه

 

که هم جان می شدم.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/18ساعت   توسط مجتبی دشت آبادی | 

زنرگی

 

"می ستایم مهر را که آفریده اوست"

 

 

آری اینک که زمان ریزش باران است، چه بسیارند مردانی که درپستوی چتر خود  که پشا پیش مهیا

 

بوده       می خسبند ، وهستند آنان که در بارش آرامش بخش  باران به خود چون نیلوفر دیواری باغ

 

می پیچند،به دور بی قراری، و خوبند آنان که در هیاهوی غرش باران به خود آسان  میگیرند قدم نهادن

 

 را، چه آنک صبورانه به پیش می تازند تا به جای امن راه یابند و آگاهند زندگی همانا باریدن بارانی

 

 لطیف می باشد. اما صد افسوس...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/01ساعت   توسط مجتبی دشت آبادی | 

 

اینجا فرداست

 

ای انسان، هر که باشی و از هر کجا که بیایی ، زیرا  می دانم که

 

 خاهی امد .من کورشم که از برای پارسیان این دولت را بنا

 

کردم. پس به این مشتی خاک که تن مرا می پوشاند رشک مبر.

   

  اب در پس سیوند رویای دیروز ایران مرا به آرامی یک مرثیه

 

می شود. در ورای خوابم حقایق بیداریم پیداست .

 

کورش هنوز انجاست! به انتظار چه نشسته ای کورش؟ مگر نمی

 

بینی آرامگاهت به زیره آب فرو میرود؟ مگر شرشر آبی که

 

وجودت را فرا می گیرد نمی شنوی!   چشم هایت را بازکن

 

کورش.این خواب نیست، سراب هم نیست، هجوم گسترده فرامشی

 

ما مردم قدر ناشناس است که دیر زمانیست دور مانده ایم از اصل

 

خویش. در ان زمان که فرمان می دادی بدنت را در این خاک دفن

 

کنند تا ذرات وجودت ذرات خاک ایران را تشکیل دهد، آیا در

 

باورت می آمد که فرزندانت چند وجب خاک سرزمینت را از برای

 

آرمیدن از تو دریغ کنند؟ چه سخت است  وارث درد بی کسی

 

بودن. تاریخ خود فراموشکار است و مبادا ارام ارام کابوس سیوند

 

تعبیر شود، چند صباحی دیگر فرو ریزد آنچه به نام توست آنوقت

 

باور کن که فراموش شده ای.

 

  برادر کورش! وجودت را از این خاک فراموش شده بردار که این

 

خاک هم دیگر حرمتش شکست . شاید باشد جایی دیگر، سرایی

 

دیگر...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/01ساعت   توسط مجتبی دشت آبادی | 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/07ساعت   توسط مجتبی دشت آبادی | 

 

وطنم سرزمین عشق و غزل

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/07ساعت   توسط مجتبی دشت آبادی | 

« ♥ »   بـــــــــــــــــــــــــــــمون   « ♥ »

 

....    تو بگو سرد هوا منم می شم خورشید تو   ....

 

....    تو بگو که نا امیدی منم می شم امید تو   ....

 

....    تو بگو دلم گرفته از همه دو رنگیا    ....

 

....    مشکی می شم مظهر یه رنگی،واسه تو  ....

 

....    تو بگو خدا کنه بارون بیاد از آسمون   ....

 

....    به خدا التماس میکنم گریه کنه برای تو  ....

 

« ♥ »       برای همیشه       « ♥ »

 

 

 

 

 

 

 

 سیب سرخی را به من بخشید و رفت
  
ساقه سبز
دلم را چید و رفت
 عاشقی های مرا باور نکرد
 عاقبت بر عشق
من خندید و رفت
 
اشک در چشمان سردم
حلقه زد
 بی مروت گریه ام را دید و رفت
 با غم هجرش مدارا می کنم       

 گر چه بر زخمم نمک پاشید و رفت.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/07ساعت   توسط مجتبی دشت آبادی | 
                                                              

 تو اون فرشته اي که وقتي در فصل بهار قدم ميزني برگ درختان انتظار پاييز را ميکشند تا به جاي پاهايت بوسه بزنند .

                                                           

 خنده آدم ها هميشه از دلخوشي نيست . گاهي شکستن دلي کمتر از آدم كشي نيست . گاهي دل اينقدر تنگ ميشه که گريه هم کم ميياره . يک حرف ساده هم گاهي چقدر غم مييار .

                                                           

دیگه یار نمی خوام وقتیکه می بینی عشق دوروغه چراغش بی فروغه آخه وقتی که وفا نیست عشقو عاشقی چیست؟؟

                                                           

دوست دارم يه سنگ بردارم و روي اون بنويسم:دلم برات تنگ شده و اونو محکم بکوبونم توي سرت تا بفهمي که فراموش کردن من چقدر سخت و دردناکه.

                                                           

مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدی.

                                                                

 عشق از هر گل سرخي دلپذير تر است ، اما خارهاي آن قلب تو را عميق تر از هر خاري سوراخ مي كند.

                                                           

 چرا مردها از زنهاي خوشگل بيشتر از زنهاي باهوش خوششون مياد؟ چون قدرت چشمهاشون بيشتر از قدرت مغزشونه.

                                                           

تفاوتهاي خون و اشک ?- خون قرمزه رنگه عشقه ، اشک بيرنگه درد عشقه ?- خون وقتي مياد بيرون ميسوزه اما اشک اول ميسوزه بعد بيرون مياد ? - خون مال زخم جسمه ولي اشک مال زخم روحه ? - جاي زخم خون خوب ميشه ولي مال اشک خوب نميشه ? - خون هميشه مال درد و غمه ولي اشک بعضي وقتا مال خوشحاليه ? - جلوي خون و ميشه گرفت ولي اشک رو نه ? - از جاري شدن خون، کسي خجالت نميکشه اما بعضيا از اينکه اشک بريزن خجالت ميکشن.

                                                                

هميشه فکر کن تو دنياي شيشه اي زندگي مي کني، پس سعي کن سنگي بطرف کسي پرتاب نکني. چون اولين چيزي که مي شکنه و خراب مي شه دنياي خودته.

                                                                

اين روزا كه شهرعشق خالي ترين شهر خداست...خنجر نا مردي حتي تو دست سا يه هاست...وقتي كه عا طفه رو ميشه به اسوني خريد....معني کلمه زندگي خالي تر از باد هواست.

                                                           

عشق مثه انرژي ميمونه نه به وجود مي ايد نه از بين مي رود فقط از يه دوست پسر به يکي ديگه جا به جا مي شه.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/07ساعت   توسط مجتبی دشت آبادی | 

love

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/24ساعت   توسط مجتبی دشت آبادی | 

بهترین ارمغان من به عنوان یادگاری برای روز عشاق می تونه خیلی چیزا باشه مگه نه؟

شاید الان که این عنوان رو خوندید چیزای زیادی به فکرتون بیاد که هر کدوم می تونه

بهترین باشه .ولی من یه هدیه ی خوب برای عزیزم دارم

می دونید اون چیه؟؟ فکر نکنم بتونید حدس بزنید خودم میگم هم برای شما که کمی

کنجکاو شدید و هم برای کسی که می دونه چقدر برام مهمه.....

حالا روی سخنم با تو عزیزترینه :تنها هدیه من برای تو چیزی نیست جز سایه خودت

کا فیه چند لحظه چشماتو ببندی فقط حس کنی بعد به سایه خودت زیر نور مهتاب

نگاه کنی دیگه خودتو نمی بینی هر جا بری کنارتم همراهتم تمام احساسمو میتونی

با یک نگاه به سایت لمس کنی این می تونه بهترین یادگاری من برای تو در این

روز باشه تواًم با بهترین آرزوها...

اگر روزی رسد گردم بلا گردان چشم تو                 بدان کان امروز است گردم من فدای تو

روایت کرده اند امروز روز عشق و طنازیست      برای من برای تو همه عشاق و دیگر هیچ

برایت ارمغان من فقط یک سایه بود و بس    که فردا خود به جای آن شوم هم پا و همراهت

فقط قدری تاًمل بایدت تا سر رسد هجران    که زان پس روز وصل آید فقط اندک تحمل کن

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/22ساعت   توسط مجتبی دشت آبادی | 

                                   مهرگان خجسته باد                   

                                              

تا مهرگان داریم به والنتاین نیاز نداریم

اجازه بدهید در آغاز این یادداشت کوتاه بگویم که نه تنها من به هیچ روی با ارزش­های فرهنگ غربی مخالف نیستم، برعکس بر این باورم که فرهنگ همه­ی ملت­ها ارزش­هایی دارد که شایسته­ی ستایش­اند و قطعا فرهنگ کشورهای غربی و حتی عربی هم از این گونه­اند. اما این هرگز به این معنا نیست که ما به ارزش­های فرهنگی خودمان پشت پا بزنیم و نابخردانه شیفته­ی فرهنگ دیگران شویم.
فرهنگ پربار ما ایرانیان سرشار از آیین­های شاد و غرور آفرین است که هر یک به نوبه­ی خود جزیی از میراث معنوی بشری به شمار می­روند و این وظیفه­ی ما ایرانیان را در پاسداشت این میراث ارزشمند بشری از دیگران بیشتر می­کند.

من به آرمان جهانی شدن یا فرهنگ جهانی احترام می­گذارم؛ اما این بدان معنا نیست که بپذیریم تا یک فرهنگ بر دیگر فرهنگ­ها مسلط شود و این ابزاری بشود برای سلطه­ی اقتصادی و سیاسی یک یا چند کشور بزرگ بر دیگر ملت­ها.
جهانی شدن از دیدگاه من یعنی این که همه­ی ملت­ها همچون اعضای یک خانواده، هرآن چه را که دارند بر سر یک سفره­ به گستره­ی جهان بگذارند و هر یک به فراخور نیازشان از آن توشه برگیرند.
همان اندازه که «کریسمس» حق دارد جهانی بشود، «نوروز» همیشه پیروز هم حق دارد که جهانی شود. همان اندازه که «ولنتاین» حق دارد جهانی باشد، «مهرگان» ما نیز حق دارد که جهانی باشد. حال اگر می­بینیم که ما داریم آهسته آهسته آیین­های زیبای خودمان را فراموش می­کنیم و دل به نغمه­های دیگر می­سپاریم از دو حال خارج نیست : یا ما دچار یک بی­غیرتی عظیم فرهنگی شده­ایم ؛ یا در یک خواب عمیق فرهنگی فرو رفته­ایم، وگرنه کدام ملت را سراغ دارید که به این آسانی تن به استعمار فرهنگی بسپارد و صدایش هم در نیاید.
شوربختانه چند سال است که ترویج کنندگان فرهنگ غربی می­کوشند که جشن ولنتاین را به جای جشن کهن و ایرانی مهرگان در ایران ترویج کنند.
«ولنتاین»(Valentine) که «جشن عشاق» یا «روز پسر» نیز نامیده می­شود، همه ساله در 14 ماه فوریه توسط مسیحی­ها گرامی داشته می­شود. 14 فوریه براساس یک باور قرون وسطایی روز جفت گیری پرندگان است.
نکته­ی بسیار مهم دیگر تفاوت بنیادین بین مهرگان و ولنتاین است. مهرگان بر بنیان مهرورزی آگاهانه و خردورزانه و پایدار بر یک پیمان مستحکم اخلاقی بین دو دلداده استوار است. اما ولنتاین بیشتر مروج عشق­های کوچه بازاری و سطحی است.
از سوی دیگر مشهور است که در دهه­ی سوم مسیحی در رم و در زمان امپراتوری «کلادیوس دوم» کشیشی به نام «والنتیوس» یا «وَلنتاین» که بعدها به نام «سنت ولنتاین» یا «ولنتاین مقدس» معروف شد، برخلاف دستور صریح امپراتور، دختران و پسران را به عقد هم در می­آورد. در آن زمان امپراتور رُم تصور می­کرد که سربازان مجرد، نسبت به سربازان دارای همسر، جنگجویان بهتری هستند، از این روی ازدواج را برای سربازان خود ممنوع کرده بود.
امپراتور از این خودسری ولنتاین رنجید و دستور بازداشت او را صادر کرد. اما ولنتاین در زندان هم بیکار ننشست و به دختر کور زندان بان خود دل بست و در پایین اولین نامه­ی عاشقانه به آن دختر، نوشت: «از طرف ولنتاین تو ...»
چنان که گفته شد، برخی از پژوهشگران بر این باورند که چون در قرون وسطی روز 14 فوریه را روز جفت یابی پرندگان می­دانستند به همین دلیل بعدها که قرار شد روزی را برای عشاق نام­گذاری کنند تاریخ 14 فوریه و نام ولنتاین را در هم آمیختند و آن را روز عشاق نامیدند.
ولی گروه دیگر معتقدند که جشن روز ولنتاین یک رسم قدیمی است که ریشه در یک جشنواره (فستیوال) رومی دارد. رومی­های غیر مسیحی در میانه ماه فوریه که برای آن­ها آغاز بهار بود یک جشنواره به نام « لوپرکالیا » (LUPERCALIA) داشتند. در بخشی از این جشنواره دخترها نام خود را می­نوشتند و درون جعبه­ای می­انداختند و پس از آن هر پسر یک نام را به صورت شانسی از درون جعبه بر می­داشت. به این ترتیب آن دو در طول جشنواره به عنوان دوست پسر و دوست دختر با هم بودند. البته در مواردی این دوستی به ازدواج هم می­انجامید. بعدها کلیسا تصمیم گرفت که این جشنواره را به نفع خود مصادره کند و به یک جشن مسیحی و یادبود روز اعدام کشیش «سنت ولنتاین» تبدیل کند.
روز ولنتاین تا سده­ی 17 مسیحی هنوز روزی ناشناخته بود. در سده­ی 18 نوشتن پیام­های عاشقانه و ارسال آن به صورت معمول درآمد. امروزه ولنتاین در حقیقت وسیله­ای برای ترویج مسیحیت در کشورهای غیر مسیحی قرار گرفته و مبلغان مسیحی از راه ولنتاین می­خواهند جایی برای خود در دل مردم باز کنند و بسیاری از بازرگانان کشورهای غربی هم می­کوشند تا با بهره برداری از ولنتاین، انواع کارت پستال­های پر زرق و برق و محصولات فانتزی خود را به جوانان کشورهای جهان بفروشند و به کسب و کار خود رونق بیشتر دهند و تبلیغات روی اینترنت و شبکه­های ماهواره­ای تأییدی بر همین نکته است. گواه این ادعا آمار منتشر شده از فروش انواع هدیه روز ولنتاین از شکلات و گل و کارت گرفته تا دیگر اجناس است. برای نمونه طبق آمار در انگلستان در روز 14 فوریه سال 2001 تنها 22 میلیون پوند صرف خرید گل شده است و از سوی انگلیسی­ها 7 میلیون شاخه گل سرخ و 12 میلیون کارت تبریک ارسال شده است!!!
اما در ایران، چرا ولنتاین این شانس را داشته است که طی چند سال گذشته خود را بر فرهنگ ما تحمیل کند ؟ شاید نقش رسانه­های گروهی داخلی و خارجی در این میان نادیده گرفته شود. اما حقیقت این است که اگر این رسانه­ها به ویژه شبکه­های ماهواره­ای فارسی زبان خارج کشور و یا دوستان وبلاگ نویس، آن قدر که در مورد ولنتاین سخن می­گویند و می­نویسند، یک دهم آن هم در مورد مهرگان سخن می­گفتند امروز جوانان ایرانی که تشنه­ی جشن و شادی هستند، این چنین به آیین­های بیگانه دل نمی­باختند.
در چنین شرایطی اگر مسئولان کشور صلاح می­دیدند و اجازه می­دادند تا جشن مهرگان آزادانه در میان همه­ی مردم کشور به ویژه جوانان فراگیر شود، ضمن این که یکی از سنت­های زیبای ایرانی حفظ شده بود، زمینه برای نفوذ اندیشه­ها و سنت­های بیگانه به کشور فراهم نمی­شد و ولنتاین به راحتی جای خالی جشن مهرگان را در دل جوانان ما پر نمی کرد.

مهرگان روز عشاق در فرهنگ ایرانی است. یکی از آیین­هایی که در روز جشن مهرگان بیش از روزهای دیگر به آن توجه می­شود، مهرورزی و ابراز عشق به همه­ی همنوعان و نزدیکان، بستگان و دوستان است و افراد به آنانی که عشق می­ورزند، هدیه­های گوناگون از جمله دسته­ای گل بنفشه هدیه می­دهند.
مهرگان، این جشن زیبا را پاس بداریم و فراموش نکنیم که تا مهرگان داریم به ولنتاین نیاز نداریم.

و اما در پایان ذکر دو نکته را ضروری می­دانم .
نکته نخست این­که برخی از دوستان می­کوشند تا روز « جشن اسفندگان » را به عنوان روز ولنتاین ایرانی معرفی کنند. اما نباید فراموش کرد که روز اسفندگان، روز زن در فرهنگ ایرانی است و هیچ ارتباطی با ولنتاین و پیوند مادی بین یک زوج جوان ندارد. هر چند که ممکن است از نظر زمانی (به صورت اتفاقی) نزدیکی داشته باشند.
نکته بسیار مهم دیگر تفاوت بنیادین بین مهرگان و ولنتاین است. مهرگان بر بنیان مهرورزی آگاهانه و خردورزانه و پایدار بر یک پیمان مستحکم اخلاقی بین دو دلداده استوار است. اما والنتاین بیشتر مروج عشق­های کوچه بازاری و سطحی است.