|
|
|
چراغی در افق به پیش روی من تا چشم یاری میکند دریاست |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/10/04ساعت توسط مجتبی دشت آبادی |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
اي ستاره ها كه از جهان دور چشمتان به چشم بي فروغ ماست نامي از زمين و از بشر شنيده ايد درميان آبي زلال آسمان موج دود و خون و آتشي نديده ايد اين غبار محنتي كه در دل فضاست اين ديار وحشتي كه در فضا رهاست اين سراي ظلمتي كه آشيان ماست در پي تباهي شناست گوشتان اگر به ناله من آشناست از سفينه اي كه مي رود به سوي ماه از مسافري كه ميرسد ز گرد را ه از زمين فتنه گر حذر كنيد پاي اين بشر اگر به آسمان رسد روزگارتان چو روزگار ما سياست اي ستاره اي كه پيش ديده مني باورت نميشود كه در زمين هركجا به هر كه ميرسي خنجري ميان پشت خود نهفته است پشت هر شكوفه تبسمي خار جانگزاي حيله اي شكفته است آنكه با تو ميزند صلاي مهر جز ب فكر غارت دل تو نيست گر چراغ روشني به راه تست چشم گرگ جاودان گرسنه اي است اي ستاره ما سلام مان بهانه است عشقمان دروغ جاودانه است در زمين زبان حق بريده اند حق زبان تازيانه است وانكه با تو صادقانه درد دل كند هاي هاي گريه شبانه است اي ستاره باورت نمي شود درميان باغ بي ترانه زمين ساقه هاي سبز آشتي شكسته است لاله هاي سرخ دوستي فسرده است غنچه هاي نورس اميد لب به خنده وانكرده مرده است پرچم بلند سرو راستي سر به خاك غم سپرده است اي ستاره باورت نميشود ابرهاي روشني كه چون حرير بستر عروس ماه بود پنبه هاي داغ هاي كهنه است اي ستاره اي ستاره غريب از بشر مگوي و از زمين مپرس زير نعره گلوله هاي آتشين از صفاي گونه هاي آتشين مپرس زير سيلي شكنجه هاي دردناك از زوال چهره هاي نازنين مپرس پيش چشم كودكان بي پناه از نگاه مادران شرمگين مپرس در جهنمي كه از جهان جداست در جهنمي كه پيش ديده خداست از لهيب كوره ها و كوه نعش ها از غريو زنده ها ميان شعله ها بيش از اين مپرس بيش از اين مپرس اي ستاره اي ستاره غريب ما اگر ز خاطر خدا نرفته ايم پس چرا به داد ما نميرسد ما صداي گريه مان به آسمان رسيد از خدا چرا صدا نمی رسد بگذريم ازين ترانه هاي درد بگذريم ازين فسانه هاي تلخ بگذر از من اي ستاره شب گذشت قصه سياه مردم زمين بسته راه خواب ناز تو ميگريزد از فغان سرد من گوش از ترانه بي نياز تو اي كه دست من به دامنت نمي رسد اشك من به دامن تو ميچكد با نسيم دلكش سحر چشم خسته تو بسته ميشود بي تو در حصار اين شب سياه عقده هاي گريه شبانه ام بر گلو شكسته ميشود |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/22ساعت توسط مجتبی دشت آبادی |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
آفتاب و گل ... من و شب هر دو بر بالين اين بيمار بيداريم. من و شب هر دو حال درهم آشفتهاي داريم. پريشانيم، دلتنگيم به خود پيچيدهتر، از بغض خونين شباهنگيم. هوا: دم كرده، خونآلود، آتشخيز، آتشريز، به جان اين فرو غلتيده درخون، آتش تب تيز ! تني اينجا به خاك افتاده، پرپر ميزند در پيش چشم من كه او را دشنهآجين كرده دست دوست يا دشمن وگر باور تواني كرد دست دوست با دشمن! جهان بيمهر ميماند كه ميميرد مسيحايي نگاهي ميشود ويران كه ميارزد به دنيايي من اين را نيك ميدانم، كه شب را، ساعتي ديگر، فروزان آفتابي هست، چون لبخند گل پيروز شب آيا هيچ ميداند گر اين بدحال، نماند تا سحرگاهان،- زبانم لال، جهان با صد هزاران آفتاب و گل، دگر در چشم من تاريك تاريك است چون امروز...
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/08/25ساعت توسط مجتبی دشت آبادی |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
کاش یکی از پشت صورتک گم می شد یکی به راستی لبخندی تقدیم می کرد یکی به حدس گمان می کرد: اشتباه از من است یکی آنچه را داشت می دید نه آنچه دیگران دارند یا ندارد کاش خداوندگار همین دم امر محتوم را فرمان می داد کاش دلم صدایم می کرد: علی این از آن ماست!!! کاش آرزو پیدا نمی شد مگر قبل از برآورده شدن کاش دعا خوانده نمی شد مگر به یقین اجابت کاش مثل زندگی که با مرگ همراه است شب که با نقره مهتاب روز که با زر خورشید ماهی با سیال آب من با تو همراه می شدم نه همراه که هم جان می شدم. |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/08/18ساعت توسط مجتبی دشت آبادی |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
زنرگی "می ستایم مهر را که آفریده اوست" آری اینک که زمان ریزش باران است، چه بسیارند مردانی که درپستوی چتر خود که پشا پیش مهیا
بوده می خسبند ، وهستند آنان که در بارش آرامش بخش باران به خود چون نیلوفر دیواری باغ
می پیچند،به دور بی قراری، و خوبند آنان که در هیاهوی غرش باران به خود آسان میگیرند قدم نهادن
را، چه آنک صبورانه به پیش می تازند تا به جای امن راه یابند و آگاهند زندگی همانا باریدن بارانی
لطیف می باشد. اما صد افسوس... |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/05/01ساعت توسط مجتبی دشت آبادی |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
اینجا فرداست
|
||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/05/01ساعت توسط مجتبی دشت آبادی |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/02/07ساعت توسط مجتبی دشت آبادی |
|
||||||||||||||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/02/07ساعت توسط مجتبی دشت آبادی |
|
||||||||||||||||||||||||
|
« ♥ » بـــــــــــــــــــــــــــــمون « ♥ » .... تو بگو سرد هوا منم می شم خورشید تو .... .... تو بگو که نا امیدی منم می شم امید تو .... .... تو بگو دلم گرفته از همه دو رنگیا .... .... مشکی می شم مظهر یه رنگی،واسه تو .... .... تو بگو خدا کنه بارون بیاد از آسمون .... .... به خدا التماس میکنم گریه کنه برای تو .... « ♥ » برای همیشه « ♥ »
|
||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/02/07ساعت توسط مجتبی دشت آبادی |
|
||||||||||||||||||||
تو اون فرشته اي که وقتي در فصل بهار قدم ميزني برگ درختان انتظار پاييز را ميکشند تا به جاي پاهايت بوسه بزنند . خنده آدم ها هميشه از دلخوشي نيست . گاهي شکستن دلي کمتر از آدم كشي نيست . گاهي دل اينقدر تنگ ميشه که گريه هم کم ميياره . يک حرف ساده هم گاهي چقدر غم مييار . دیگه یار نمی خوام وقتیکه می بینی عشق دوروغه چراغش بی فروغه آخه وقتی که وفا نیست عشقو عاشقی چیست؟؟ دوست دارم يه سنگ بردارم و روي اون بنويسم:دلم برات تنگ شده و اونو محکم بکوبونم توي سرت تا بفهمي که فراموش کردن من چقدر سخت و دردناکه. مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدی. عشق از هر گل سرخي دلپذير تر است ، اما خارهاي آن قلب تو را عميق تر از هر خاري سوراخ مي كند. چرا مردها از زنهاي خوشگل بيشتر از زنهاي باهوش خوششون مياد؟ چون قدرت چشمهاشون بيشتر از قدرت مغزشونه. تفاوتهاي خون و اشک ?- خون قرمزه رنگه عشقه ، اشک بيرنگه درد عشقه ?- خون وقتي مياد بيرون ميسوزه اما اشک اول ميسوزه بعد بيرون مياد ? - خون مال زخم جسمه ولي اشک مال زخم روحه ? - جاي زخم خون خوب ميشه ولي مال اشک خوب نميشه ? - خون هميشه مال درد و غمه ولي اشک بعضي وقتا مال خوشحاليه ? - جلوي خون و ميشه گرفت ولي اشک رو نه ? - از جاري شدن خون، کسي خجالت نميکشه اما بعضيا از اينکه اشک بريزن خجالت ميکشن. هميشه فکر کن تو دنياي شيشه اي زندگي مي کني، پس سعي کن سنگي بطرف کسي پرتاب نکني. چون اولين چيزي که مي شکنه و خراب مي شه دنياي خودته. اين روزا كه شهرعشق خالي ترين شهر خداست...خنجر نا مردي حتي تو دست سا يه هاست...وقتي كه عا طفه رو ميشه به اسوني خريد....معني کلمه زندگي خالي تر از باد هواست. عشق مثه انرژي ميمونه نه به وجود مي ايد نه از بين مي رود فقط از يه دوست پسر به يکي ديگه جا به جا مي شه. |
||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/02/07ساعت توسط مجتبی دشت آبادی |
|
||||||||||||||||
|
|
||||||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/11/24ساعت توسط مجتبی دشت آبادی |
|
||||||||||||
|
بهترین ارمغان من به عنوان یادگاری برای روز عشاق می تونه خیلی چیزا باشه مگه نه؟ شاید الان که این عنوان رو خوندید چیزای زیادی به فکرتون بیاد که هر کدوم می تونه بهترین باشه .ولی من یه هدیه ی خوب برای عزیزم دارم می دونید اون چیه؟؟ فکر نکنم بتونید حدس بزنید خودم میگم هم برای شما که کمی کنجکاو شدید و هم برای کسی که می دونه چقدر برام مهمه..... حالا روی سخنم با تو عزیزترینه :تنها هدیه من برای تو چیزی نیست جز سایه خودت کا فیه چند لحظه چشماتو ببندی فقط حس کنی بعد به سایه خودت زیر نور مهتاب نگاه کنی دیگه خودتو نمی بینی هر جا بری کنارتم همراهتم تمام احساسمو میتونی با یک نگاه به سایت لمس کنی این می تونه بهترین یادگاری من برای تو در این روز باشه تواًم با بهترین آرزوها...
اگر روزی رسد گردم بلا گردان چشم تو بدان کان امروز است گردم من فدای تو روایت کرده اند امروز روز عشق و طنازیست برای من برای تو همه عشاق و دیگر هیچ برایت ارمغان من فقط یک سایه بود و بس که فردا خود به جای آن شوم هم پا و همراهت فقط قدری تاًمل بایدت تا سر رسد هجران که زان پس روز وصل آید فقط اندک تحمل کن
|
||||||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/11/22ساعت توسط مجتبی دشت آبادی |
|
||||||||
|
تا مهرگان داریم به والنتاین نیاز نداریم اجازه بدهید در آغاز این یادداشت کوتاه بگویم که نه تنها من به هیچ روی با ارزشهای فرهنگ غربی مخالف نیستم، برعکس بر این باورم که فرهنگ همهی ملتها ارزشهایی دارد که شایستهی ستایشاند و قطعا فرهنگ کشورهای غربی و حتی عربی هم از این گونهاند. اما این هرگز به این معنا نیست که ما به ارزشهای فرهنگی خودمان پشت پا بزنیم و نابخردانه شیفتهی فرهنگ دیگران شویم. من به آرمان جهانی شدن یا فرهنگ جهانی احترام میگذارم؛ اما این بدان معنا نیست که بپذیریم تا یک فرهنگ بر دیگر فرهنگها مسلط شود و این ابزاری بشود برای سلطهی اقتصادی و سیاسی یک یا چند کشور بزرگ بر دیگر ملتها. مهرگان روز عشاق در فرهنگ ایرانی است. یکی از آیینهایی که در روز جشن مهرگان بیش از روزهای دیگر به آن توجه میشود، مهرورزی و ابراز عشق به همهی همنوعان و نزدیکان، بستگان و دوستان است و افراد به آنانی که عشق میورزند، هدیههای گوناگون از جمله دستهای گل بنفشه هدیه میدهند. و اما در پایان ذکر دو نکته را ضروری میدانم . |
||||